۱۳۸۶ دی ۱۸, سه‌شنبه

درستایش برف

در برنامهء گذشته، از پيدايش مفهوم «پيشرفت» صحبت کرديم و گفتيم اين مفهوم {يعنی پيشرفت ، ترقي يا «پروگرس»} در قرون هجدهم و نوزدهم، فلسفهء تاريخ اروپای مدرن را شکل داد. افزايش امکانات انسان توسط عقلانيت غربی که در شکل علوم، تکنولوژی، صنعت، و رشد بی سابقهء نيروهای توليدی خود را نشان می داد، سبب شد که بعضی از متفکران اروپايی برای حرکت «تاريخ جهانی»، سناريويی خوش بينانه ترسيم کنند. جوامع انسانی از مراحل بدوی و عقب مانده به سمت جلو، به سمت بهتر شدن و سعادت و آزادی بيشتر، در حال پيشرفت بودند. جامعهء اروپايی تازه ترين و پيشرفته ترين مرحله از تاريخ جوامع بشری بود که راه آينده را به جوامع عقب مانده نشان می داد. انسان اروپايی، به خاطر آنکه پيشرفته تر بود، متمدن ترين و خوشبخت ترين انسان بر روی کرهء خاکی محسوب می شد. این برداشت، بعدها از سوی منتقدان بومی گرا «اروپامداری» (ايوروسنتريسم) نام گرفت.
يک بار ديگر از نزديک بر معنی «پيشرفت» دقيق می شويم، اين بار از زبان متفکر آلمانی يورگن هابرماس. بياد داشته باشيم که مشخصاتی که هابرماس برای مفهوم پيشرفت از ديد فلسفهء تاريخ عصر روشنگری ذکر می کند، همانهايی است که برخی از متفکران متجدد ما هم، از زمان مشروطيت تاکنون، از جمله شرايط بيرون آمدن از واپسماندگی ذکر کرده اند.